بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي

315

التوسل إلى الترسل ( فارسى )

راستى خواهد او و اگر « 1 » نه الف * پشت در خدمتش چو لام كند جاهل است آنكه وصف اخلاقش * بنسيم گل و مدام كند ز آنكه مى زحمت خمار دهد * بوى گل آفت زكام كند نيست جز خلق او كه در همه عمر « 2 » * نيكى محض و خير تام « 3 » كند خصمش از غم بسوخت وين بيند * هركه انديشهاى خام كند بر تن و جان خود به خون جگر * گريه از ديدهء مسام كند اى بزرگى كه هرچه فرمايى * دولت آن را بجان تمام كند چرخ هم بستهء اوامر تست * چه كند چون كند كدام كند دهر هر « 4 » روز دولتى زايد * وانگهش بندهء تو نام كند كيست كيوان كه با جلالت تو * دعوى جاه و احتشام كند اين قدر بس بود كه شاد كنى * بجوابيش چون سلام كند هركجا مقبلى است در عالم * بپناه تو اعتصام كند هركجا عاقلى است در دنيا * بولاء تو اتسام كند خدمتى كرده‌ام جناب ترا * نه از آنها كه خاص و عام كند منشآتى كه عجز از آن شيوه * رخ هر طبع زرد فام كند ذكر او همچو صيت ساير تو * صحن عالم به زير گام كند ياد مىگيردش عطارد چرخ * تا جهان سخن بكام كند نه همانا كه ديگرى جز من * بچنين خدمتى قيام كند ( نعل هم « 5 » ) آهن است و مىنكند * آنچه وقت هنر « 6 » حسام كند نه هر آنكس كه نام او حسن است * همه افعال « 7 » چون نظام كند

--> ( 1 ) اگر ( ظ ، وگر ) . ( 2 ) وقت . ( 3 ) عام . ( 4 ) سا . ( 5 ) نه همه . ( 6 ) هنى . ( 7 ) احوال .